زندگـــی

                                        

 

 

 

 

 

  

صفحه اصلی
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
March 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
October 2005
November 2005
December 2005
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
March 2007
April 2007
June 2007

 

تشکر   

This page is powered by Blogger.

Weblog Commenting by HaloScan.com

Danshjoo List

 

 

 

Saturday, April 19, 2003

داشتم به خودم فکر ميکردم، و به اتفاقاتي که اين روزها برام افتاده. خجالت کشيدم، از خودم و از خداي خودم. هيچوقت فکر نميکردم صبرم تا اين اندازه کم باشه. مني که جور ديگري بودم، مني که واژه "انتظار" رو دوست داشتم، مني که ميدونستم انتظار انسان رو ميسازه... چطور شد که براي چنين اتفاق کوچکي صبرم سر اومد؟ چطور شد که يادم رفت در قاموس انتظار، بايد آگاهانه منتظر موند؟
ديروز وقتي به اين فکر کردم که تمام اين اتفاقات، تمام اين سختيها، اذيت شدنها، حتي خوشحاليها،... همه کار خداست، وقتي دوباره حس کردم بالاتر از من و اين دنيا، نيرويي هست که همه چيز رو هدايت ميکنه و هر پيشامدي -هرچند کوچک- به خاطر اينه که او ميخواهد، احساس آرامش کردم. او رو دوست دارم و ايمان دارم که او هم ما رو دوست داره و جز آنچه که صلاح ما در اونه، براي ما نميخواهد. براي همين حالا احساس ميکنم هر اتفاقي که برام بيفته -هرچقدر بد و سخت- به خاطر او ميتونم تحمل کنم. به خاطرش صبر کنم و منتظر بمونم. منتظر اون روز که تمام سختيها تموم ميشه. منتظر اون روز که همه چيز مشخص ميشه. اون روزي که شب نداره.

                                      4:13 PM